
طاعت عشق ثوابی ست، که مقبول خداست
سر بی عشق، به تن بار گناهی ست عجیب

سبحه بر زاهد، ریا بر شیخ، بر عاشق نیاز
آری آری بر خلایق هر چه لایق می رسد

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبُردن از آن بِه که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

سایه ویرانه غم خلوت دلخواه ماست
کاخ قرمز گون هستی از تو باد از ما مباد

غنچه امروز به ناز است، ولی روز دگر
به تحیر بنگر پیرهن صد چاکش

فلک هر چین که از مویم گشاید
دگر چینی بر ابرویم فزاید

دل به یاری نسپردیم که آخر نشکست
به کسی مهر نبستیم، که آخر نگسست

قامت سرو تو ترسم، که کند فتنه به پای
ای قیامت چه بلایی تو؟ که برپا شده ای

ندیده خیر جوانی، غم تو کرد مرا پیر
برو که پیر شوی، ای جوان خیر ندیده

نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل
خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند

یک صافدل، در انجمن روزگار کو؟
عالم گرفت تیرگی، آیینه دار کو؟

ز پاره دل من، هیچ گوشه خالی نیست
کدام سنگدل، این شیشه بر زمین زده است؟

طبیب اهل دل آن چشم مردم ازار است
هزار حیف که آن هم همیشه بیمار است

شادیم از رهایی مرغان هم قفس
شاید یکی به باغ رساند پیام ما

من نگویم که ز حال مَنَت آگاهی نیست
تو زمن با خبر اما ز خدا بی خبری

دل که رنجید از کسی خُرسند کردن مشکل است
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

گویی از خامه تقدیر، غرض نقش تو بود
کز ازل تا به ابد اینهمه تصویر کشید

طاووس را ز بال و پَر آید وَبالها
تا خود چها به ما رسد از عقل و هوش ما

لذت اندر ترک لذت بود، ای آزادگان
ما گدایان، ترک این لذت نمی دانسته ایم

ترک دیوانگی از طعنه مردم نکنیم
شهر اگر تنگ شود دامن صحرایی هست

پیش من، در طلب یار به حسرت مردن
بِه از آنست که پرسم ز کسی یار کجاست

سوزد و گرید و افروزد و خاموش شود
هر که چون شمع، بخندد به شب تار کسی

نظرات شما عزیزان: